
دستم رو بردم طرف شیر دوش!
گردوندم سمت راست و زدمش بالا!
یهو عین تموم چیزایی که اون اولا که تازه فهمیده بودم تو چه جایی گیر کردم،محکم با فشار!بدون هیچ گونه خبر دهی و کاملا بدون هماهنگی قبلی!آب سرد رو تنم ریخت!
از فرق سرم تا نوک پام یخ زد!
اصلا مهم نیست!
چند وقتیه که عادت کردم که همش تنم سرد بشه و فشارم باهاش بازی بشه!
زیر آب سرد مخ آدم منجمد میشه!اما شاید تو حالت انجماد و یخ بستگی بتونم برسم به اون حقیقت!
به چیزی که میخوام!
حتی اگر خواب هم باشی جوری از خواب میپری که تا عمر داری از هر چی خوابیدنه حالت بهم بخوره!
اوه..یاد حرف یه بنده خدایی افتادم!
اعتراض! بسه دیگه دختر تو چقد بد میگی!یه ذره هم خوبی های اطرافت رو ببین!
آهان ..ببخشید که حرف های دلمم باید از زیر فاکتور های نگاهتون رد بشه و در عین بد بودن محکوم به برگشته!
از چی دلت میخواد بگم؟
از خوشگذرونی؟
از همون چیزی که تو و امثال تو ،توی بازی کردن با احساس بقیه میبینید؟
از این بگم!
آفرین..باشه میگم!
انقدر خوش میگذره!
تو بری سراغ یه دختر
که انقد بهش گفتن آب چیز بدیه که وقتی میبینه دست تو یه شیشه آی معدنیه!با همون میگیره خودشو خفه میکنه!
بعد میفهمه که بله آب چیز بدیه!
اما به چه قیمتی!
تو براش میگی
حرفای قشنگ میزنی
میگی دوسش داری!
میگی میخوای بری خواستگاریش!
و اون تنها مثله یه حیوون چهارپا
دنبال تو داره میاد!
دنبال همون چوپون دروغگویی که
قراره دست آخر بسپردش دست گرگه سیاه!
نمیدونم چرا حس کردم یهو آب داغ شد!
حتی آب هم خسته شد...!
دیدی آب چه چیز بدیه!
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط میلاد
|
خیلی وقت پیشا ،وقتی بچه بودم عین بقیه بچه ها وقتی میخوردم زمین گریه ام میگرفت!
همون روزا وقتی رفته بودیم شمال کشور و کنار ساحل بودیم،یادمه مامانم بهم گفت:ندوییا...وگرنه میخوری زمین این جا پر از آت و آشغال و سنگه پات گیر میکنه بهش!
اما من مثله همیشه سر سختانه و لجوجانه به کار خودم ادامه دادم و دویدم!
شاید ۵یا۶مین قدمم بود که باصورت خوردم زمین و دهنم پر از مزه ی شن و صدف و خون شد!
به مادرم نگاه کردم،منو آماده ی گریه کردن دید و اخم کرد!یعنی:مگه بت نگفته بودم الان اگه گریه کنی اصلا طرفتم نمیام!
و من از ترس نگاه مادر و بی پناهی بغضم رو با مشتی از شن ها و خون قورت دادم!
از همون روز بود که گریه هام کم شد!
کم کم غده های اشک ریز چشمام از کار بر کنار شدن!
همون موقع بود که فهمیدم نباید واسه غلطی که خودت میکنی و بقیه بهت میگن نکن !اونو انجام دادی و بعدش خوردی زمین و بلند شی گریه کنی!یه همچین کاری اشتباهه!چون با علم به اینکه این کارو نباید میکردی انجام دادی!
الان..میخوام نقشه زندگیم رو روی این کاغذ بکشم!
یه کاغذ بکر و دست نخورده!
شب ها روزها غم ها غصه ها و همه و همه!
شب بیداری ها خواب آلودگی ها فرار کردنام وایسادنام!
هر چی فکرشو بکنی!
خط زندگیم رو کشیدم!
یه خط نه چندان صاف و نه خیلی داغون و غیر قابل شناسایی!
یه خطی که شاید کسی ازش هیچی نفهمه اما برای من یعنی یه عمر!
یعنی تک تک لحظه های پر از سوالم!
جاهایی رو که نباید انجام میدادم و انجام دادم رو ضربدر کشیدم!
نگاه کردم!
دوجا در نظر خودم بیشتر نبود!
یکی همون دویدن توی ساحلم یکی هم اینکه بی اجازه یه نفر به خاطر رفتار بد من منو دوستم داشت!
همین دوتا بزرگترین گناه من تو زندگیم بود!
برام تعجب داشت!
بعد فکر کردم!
خوب فکر کردم!
ساکت و آروم توی اتاق کم نورم نشستم!
میدونم درد من همین نیست!
من آدمی نیستم که به خاطر این دوتا دونه ضربدر انقدر خودم و زندونی کنم و کمربند مسیحی به کمر بندازم!
نگاه نگاه نگاه!
روی این خط منحنی وار!
شبیه نمودار تابع های درجه دوئه! (اووپس!!!)
از اول تا آخر خط رو ضربدر زدم!
زندگی خطایی بود که هشدارش رو حوا گرفت و اشتباها" ما وارد عمل شدیم!

+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط میلاد
|
خط خطي ام!
خسته ام...کلي خسته ام!
ميتونيد بفهميد؟
با همتونم!
با تو...با تو...با تو!
با تک تک اونايي که نشستن و دارن ميخونن!
چيو داريد نگا ميکنيد؟اعصاب خرد شدناي يه دختر رواني و افسرده!؟
مثلا ميخواييد چيکار کنيد برام؟
اصلا ميفهميد چي ميخوام؟
ميدونيد؟
ميفهميد؟
نه ميخوام بدونم ميفهمي خط خطي يني چي؟
ميفهمي اعصاب خرد و خاکشير يني چي؟
ميفهمي ژاکت ژاکت سيگار کشيدن يني چي؟
ميفهمي مشت مشت قرص ترامادل قورت دادن يني چي؟
ميفهمي ژا در هوا بودن يني چي؟
ميفهمي سکوت و لال بودن يني چي؟
ميفهمي درد يني چي؟
ميفهمي ساعتها تنها بودن يني چي؟
ميفهمي ساعتها جيغ کشيدن يني چي؟
ميفهمي نفهميدن يني چي؟
ميفهمي لجباز بودن يني چي؟
ميفهمي سرد بودن يني چي؟
ميفهمي حس مسخره ي خواستن يني چي؟
ميفهمي متفاوت بودن يني چي؟
ميفهمي يهو تنت گر بگيره يني چي؟
ميفهمي يهو ترسيدن يني چي؟
ميفهمي يهو بي ژناه شدن يني چي؟
ميفهمي؟...نه ميخوام بدونم ميفهمي يا نه؟
کوچولو سرت رو بگير بالا!
تو چشام نيگا کن!
بدم مياد نگاتو ازم ميدزدي!
آدم باش!سرتو بگير بالا!
ببين!منو نيگا کن..ميبيني کي جلوت وايساده؟
ميبيني منو؟دي حرف بزن!
چرا خودتو قايم ميکني؟
ديدي..تو هنوز گيجي!
.
.
.
ميفهمي خط خطي بودن يني چي؟
م.س:اين روزا درد ما نفهميدن هاست!
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط میلاد
|
تا آغاز میکنیم وقت رفتن است
و باز هم همان حسرت همیشگ
ی ثانیه ها رفته اند... ای دریغ!
ناگهان چقدر زود دیر میشود...
به آرزوت رســـــــیدی ازم شـــــدی جـــــــدا
فکر نکن برای موندنت میشم دست به دعا
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط میلاد
|
وقتی تو با من نیستی، از من چه میماند؟!!
از من جز این هرلحظه فرسودن، چه میماند؟
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه میماند؟!
از روزهای دیر بی فردا، که می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه میماند؟
بی تو چه فرقی میکند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه میماند؟!
وقتی تو نیستی از من چه میپرسند؟!
از شعر و شاعر جز شب و شیون چه میماند؟!
وقتی تو با من نیستی از من چه میماند؟!!!
از من جز این چند لحظه فرسودن چه میماند....

+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط میلاد
|
میخوام یه دروغ گویه بزرگو بهتون معرفی کنم حالا وبشو نگاه کونید روزای آینده بیشتر واستون معرفیش میکونم.
ولی خدایش خیلی بزرگه واسه من.
حرفاشو گوش ندین این ۱دروغگو بیش نیست ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
http://www.khazan-m.blogfa.com/
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط میلاد
|
اي آسمان
عشق مرا باور كن
من خود را در تو جست و جو مي كنم
و با هر نفس تو
ايمانم تازه تر مي شود
فصل غريبي است
سكوت مبهم تو
تمام دفتر كوچك مرا
در ابهام خود فرو مي برد
سكوتت را خواهم شكست
با نگاهي فقيرانه
عشق را در نگاهت
طلب مي كنم
من با نگاهم
درته قلبت نفوذ كردم
و احساس زيبا يت را
با چشمانم خريدم
و با ربان زيبا
به قلب خسته خود
هديه كردم
قلبت را مي شناسم
گلبرگ سرخ است
احساسش را مي دانم
شبنمي كوچك
محبت كردنت برايم غريب نيست
همانند چكيدن شبنمي آسان و راحت
ديدنش ظريف و زيبا
هواي دلت
پر از عطرزيباي
ياسهاي وحشي
و تمام اندامم
عطر آسماني تو را حفظ كرده
دليل اش چيست!؟
سادگي و صداقت!؟
من فريب خورده ي
آن نگاه سنگين ام
هيچ كلامي در پيش چشمانت
برایم گویا نیست
اما چه فایده که قدرمو ندونستیو
همه چی تمام شد...!!!
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط میلاد
|
با سلام
طی فرایندی که برام پیش امد تصمیم به ایجاده یک وبلاگ تخصوصی هم گرفتم
خوشحال میشم سر بزنیدو از مطالبش استفاده کنید.
http://milad-s-ka.blogfa.com/
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط میلاد
|
خیلی وقت بود که دور تا دلم رو حصار و جلوی چشمم رو پرده کشیده بودم این موضوع ادامه داشت تا اینکه تو اومدی و همه ی حصارها رو در هم شکستی و پرده ها رو کنار زدی آره اومدی و باآمدنت آسمون ابری دلم رو آفتابی کردی و یه بغل محبت به من ارزانی کردی و حال من باغ آرزوهایم را به تو هدیه میکنم راستش هنوزهیچ کلمه ای برای وصف مهربونیهات پیدا نشده فقط تو هستی که منو درک میکنی و تو هستی که منو با همه ی بدیهام میخواهی فقط می تونم بگم
دوستت دارم

+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط میلاد
|
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط میلاد
|

فقط میتونم بگم از ته ته دلم دوست دارم... ( ای عشق من با من بمان که تا آخرین لحظه با تو می مانم)
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط میلاد
|

قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم
اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم
شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم
حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم
موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم
تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم
تا بداني که من ساده ترينم
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط میلاد
|
تورو از دس نمیدم۰۰۰
توی یک روز بهاری زیربارون دیدمت
ساقتوگرفتمو یواش از ریشه چیدمت
بردمت توی حیاطم کنج باغچه کاشتمت
آخ چه خاکی به سرم بود اگه من نداشتمت
مست عطرتوشدن ستاره های آسمون
واسه تو صف میکشن هزارهزارتا کهکشون
برگ تو مخمل عشقه توی تنهایی من
بی تو آتیش میگیره این دل شیدایی من
تن تو سپیده مثل دل بی کینه ی عشق
اگه پژمرده بشی غم میگیره سینه ی عشق
روزای ابری که خورشید پشت ابرا میمونه
تومیشی خورشیدمن هرکسی اینو میدونه
هرکی از شاخه بخوادگلبرگاتو جداکنه
هرکی که بخواد توروبا درد آشنا کنه
جای زخم تیغ عشقو میذارم روی تنش
دستاشو میشکنمو تا دم مرگ میزنمش
آخه من دوست دارم عاشقتم جون خودم
تورو از دس نمیدم نه تورو از دس نمیدم
تو چراغ روشنی توی شبام خزان من
میدونی دنیارو بی تو نمیخوام خزان من
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط میلاد
|
((قشنگترین حادثه))
بی تواین فاصله هادلموخون می کنه
رفتن و نبودنت منو ویرون می کنه
پشت دیوارسکوت بی تو گریه می کنم
به جای خالی تو بی تو تکیه می کنم
من از این می ترسم پشت این فاصله ها بروم از یادت
من از این می ترسم به جای خالی من بکنی زود عادت
ای تو آرزوی من نبرازیادت منو
شاید این ثانیه ها بشکنه طلسممو
نبر از یادت منو رفیق بی کسی هام
تویی که قشنگترین حادثه بودی برام
من از این می ترسم که بسوزم بی تو که بسازی بی من
من از این می ترسم که ببازم عمرو توی این بازی من
یک دزدی ادبی دیگر
اینبار درهنگام سرودن این ترانه گوشه چشمی به یکی از سروده های شاعرتوانا
((افلاطون))داشتم . با اجازه از این دوست عزیز
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط میلاد
|
تسلیم عشق تو میشم با همه ی وجودم
دستا بالا بی حرکت میگی و من جون میدم
بهت میگم دوست دارم اسلحتو میندازی
میفتی رو دستای من خودت رو زود میبازی
جنگ منو تو جنگ عاشقای تازه کاره
هرکی که زود تسلیم بشه.عشقشو باور داره
تسلیم عشق تو شدم دلم رو باختم به پات
تو هم اسیر کردی منو شدم عاشق چشمات
حالا منوتو با همیم تو اوج صلح و صفا
شادی کنون پر میزنیم
میریم رو بال ابرا...
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط میلاد
|
بهترینم دوست دارم... 
غرق غم دلم به سينه مي تپد با تو بي قرارو بي تو بي قرار
واي از ان دمي كه بي خبر ز من بركشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه ي توام بهر كجا مي روي سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا كه برگزينمش به جاي تو
شادي وغم مني به حيرتم خواهم از تو ... در تو پناه آورم
موج وحشتم كه بي خبر زخويش گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم... دريغ و درد رشته ي وفا مگر گسستني است؟
بگسلم زخويش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شكستني است؟
ديدمت شبي به خواب و سرخوشم وه... مگر به خواب ها بينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق خيزم و ز شاخه ها بچينمت
شعله مي كشد به ظلمت شبم آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم به شوق در سراچه ي غم نهان تو
کاش زودتر به هم برسیم ...........
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط میلاد
|
اي سر چشمه ي محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستايشت کنم در حالي که قلبت از محبت بي نياز است
چگونه ببوسمت وقتي که عشقت در وجودم جاري ميشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زيباست دلنشين است
چه داشته اي که اينگونه مرا تلسم کرده اي
من اينگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردي
تو هواي دلم را با طراوت کردي
زماني که با تو هستم به آسمان به بيکران پرواز ميکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پايان راه را نميدانم

+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط میلاد
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 5:38 قبل از ظهر توسط میلاد
|
خستم...خيلي خسته....و از هميشه بيشتر مي ترسم...
ترس...ترس...ترس.کلمه اي که از اول زندگيم به خاطرش محکوم بودم
...
ترس از تنهايي تو شب...ترس از جادوگر پير قصه...ترس از آدم کش بچه ها
تو صفحه حوادث...يا شايدم
بيشتر از همه ترس از تنهايي
.......
ولي حا لا ديگه نه از شب و تنها خوابيدن تو اتاقم مي ترسم نه از جادوگر
توي قصه و نه از دزد بچه ها
...
حالا فقط تو وجودم همون ترس از تنهايي مونده...ولي اينبار يه جوره ديگه
....
مي ترسم...مي ترسم تو رو از دست بدم..بگو که دليلي براي ترسم وجود
نداره
بگو هميشه کنارمي...بگو به قولت وفاداري
تنهام نزار.................................................

+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 5:29 قبل از ظهر توسط میلاد
|
دلم گرفته
دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتون شکوه کنم
انگاری کوه قصه ها رو سینه من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگاره بی کسی
یه عمره که در به درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا
آروم بگیره یه آدمه شکسته تر
دلم گرفته آهای مردم آهای دنیا
....................................................................................................

+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 5:19 قبل از ظهر توسط میلاد
|
در دلم اندوه ، بررخم نقش هزارافسوس ، درسرم شور صد امید ، در دو چشمم پرتویی ازعشق
و بهروزی ، هیچم اندر کوله بارو هیچم اندردست ،
رهنورد راه فردایم که میدانم با سبکبالی می توانم ره به شهر ارزوها برد.
سلام ای اشنای دیرینه ، امیدوارم همچون گلهای نو شکفته ی بهاری جوانه زده باشی و زیباییت
را به رخ طبیعت بکشی.
سالهاست که به دنبال توام و می جویمت ، ولی تو را نمییابم.
تو با من بودی ، اما سال ها و روزها ، ساعت ها و دقیقه ها از هم فاصله داشتیم.
فاصله ی میان من و تو به وسعت دریا بود ، به بزرگی دنیا.....!
ای اشنای وجودم شاید هیچگاه همدیگررا نبینیم ، شاید اخرین لحظات با هم بودن من و تو در پیچ
و خم جاده گمنام باقی بماند.
چیزی برای هدیه کردن ندارم ، اما عشق پاک و جاودانه ام را تقدیم تو تنها ستاره ی بی کسیم
میکنم و ان را از کس بی کسی پذیرا باش.
میگویند گریستن برای عشق عشق را میکشد.بنابراین از این پس دیگر نخواهم گریست تا عشق با
تمام وجود زنده بماند.
عشق (...) دوستت دارم.
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 3:58 قبل از ظهر توسط میلاد
|
بالاي سرت را ببين همه جاي آسمان به رنگ آبي ست
زير پايت را نگاه كن همه جاي زمين به رنگ سبزست
به گلهاي سرخ بنگر همه سرخ و عاشق هستند
به ديوارهاي كاهگلي و باران خورده نگاه كن همه با بوي نم باران خورده آميخته اند
به خودت بنگر ....
آبي هستي يا سبز ؟
سياه هستي يا سفيد ؟
سرخ هستي يا خاكستري ؟
سياهي ها را دور بريز و سفيدي ها را درياب
خاكستري ها را دور بريز و رنگ سرخ عشق و وفا را درياب
آبي باش مثل آسمان
سبز باش مثل زمين
هرچه هستي باش فقط خودت باش
نوشته ی خودم: میلاد
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 3:5 قبل از ظهر توسط میلاد
|
بيقرار و مضطرب نشسته اي
پشت پنجره اي كه تمام قصه هاي شبانه عاشق را در خود جاي داده
به چه مي انديشي ؟
چشم هايت براي ديدن آسماني پرستاره بي تاب است
اما دلت در اين آشفته بازار تنهايي و دلتنگي پر ميزند
به چه مي انديشي ؟
آيا براي نفس كشيدن نيازي به گشودن پنجره داري ؟
بيرون از پنجره سرمايي غوغا مي كند
دلت يخ مي زند از اين همه بيقراري
آرام باش ...
لحظه اي آرام باش
سكوت مبهم قلبي بيقرار ديوانه ات مي كند
نوشته خودم:میلاد
آرام باش و نفس بكش ........
به آسمان بنگر كه چگونه در پي ستاره اي مي دود
تيك تاك هاي ساعت را بشمار ...!
شايد آسمان نيز ياري ات كند
آرام باش
آرام باش
آرام باش
مثل هميشه ......................................ولی تاقت ندارم..........

+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط میلاد
|
وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ،(نه من دراز کردم) گفتم ــ از قفس چه مي داني
؟ گفتي : آزادي ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني ــ از محبت ؟ : عشق ــ از دوستي ؟ : صداقت ــ
از بهار ؟ : طراوت ــ از سفر ؟ : انتظار ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........ باز هم گفتم جدايي ؟
سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به
رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم........................................به
خدا میمیرم...میمیرم.
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط میلاد
|
I miss him
alot

+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط میلاد
|